معرفی وبلاگ
از دیده رود هر آنکه از دل برود.....از دل نــــرود هر آنکه از دیده برفت**ا
صفحه ها
دسته
هـــم کلبه ای های گلـــــم
*هم کلبه ای غیر تبیانی*
ستاره بی فروغ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 36106
تعداد نوشته ها : 85
تعداد نظرات : 590
Rss
طراح قالب
GraphistThem272

از همان روز اول كه آمدي بوي رفتن ميدادي!

 نگو نه كه ،دسته ي چمدانت را محكم تر از دستان من گرفته بودي...!!!

 
دسته ها : مشق ســــكوت..
1390/9/5 16:33

 

مشكل از تو نبود

 از من بود؛

 با كسي حرف ميزدم

 كه سمعك هايش را

 پيش ديگري جا گذاشته بود . . .

 

دسته ها : مشق ســــكوت..
1390/8/1 15:47

 

چه  غريب اند

"دوستت دارم" هايي كه

نوشته ميشوند ولي خوانده نميشوند

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1390/7/3 13:42

 

مينويسم ( د ي د ا ر )


تو اگر با من و دلتنگ مني ، يك به يك فاصله ها را بردار

  

 

 

 

دسته ها :
1390/3/22 11:13

اهل حال نيستم

از ماضي بعيد مي آيم...

*****

قحط همدم است

من به خوش آمد گويي تابلوي خيابان هم

دلخوشم !

*****

دارم فدايت مي شوم

دكترها

نمي گذارند....

" احسان پرسا "

 

دسته ها : مشق ســــكوت..
1390/3/1 15:57

جای اسم تو

سه نقطه میگذارم

جای احساسم به تو
......
سه نقطه میگذارم

بجای تمام دلتنگیهایم

سه نقطه میگذارم

نگاه میکنم و میبینم

زندگی ام پر شده از

نقطه ها........پر شده از تو

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/12/7 14:42

خداروشکر که خوشبختی، واسه اینه که من میرم

اینا بازیه تقدیره،کی گفته از تو دلگیرم

خداروشکر کسی جز من،همه دنیاتو پرکرده

که تصویر نگاه اون،جلو چشماتو پرکرده

هنوز عین همون روزا شبیه کوه سرسختم

به دنیا وانمود کردم،منم مثل تو خوشبختم

ندیده هیشکی اشکامو،فقط با بغض میخندم

به فکر خاطرات تو،ولی تو راهه آیندم

دیگه میدونم این راهو باید تنهای تنهاشم

به جای فکر تو باید،یه کم فکر خودم باشم

هوای زندگیم بی تو زیادم صاف و روشن نیست

ولی غیر از گریز از تو،دیگه راهی واسه من نیست

نه تو میتونی عاشق شی،نه من بی تاب و دیونم

خودت خواستی ازت رد شم،واسه اینه نمیمونم !

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/11/9 12:18

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آن چه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم ،برای دلبرش آن دم
شفا یابد
چنان چه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من ؛ بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت  که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آن گه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و
نام من شقایق شد**

1389/8/16 12:52

کلبه تنهائیهام؛ کلبه دلتنگیهام ؛...کلبه ای که ذره ذره آب شدنم رو توش فریاد زدم

کلبه ای که خشت خشتش با دلتنگی و دوری و غم و تنهایی بنا شده...

خیلی وقته دیگه دستی به سر و روی این کلبه نکشیدم ، آخه اونقدر خودمو درگیر روزمرگی و کار و درس کردم تا صدای دلمونشنوم که خودمو هم فراموش کردم...چه برسه به اینکه بخوام بیام کلبه و شمعی روشن کنم

هرچند از یاد دوستان و هم کلبه ای ها غافل نبودیم اما، جز دو سه تا هم کلبه کسی نیومد حالی بپرسه هیچ؛ حتی نیومد شمعی روشن بزاره که وقتایی که میام کلبه و سرک میکشم دلم خوش شه که هنـــــــــوز کسایی هستند که از پشت این پنجرۀ تنهایی به کلبه نگاهی میندازن و دلشون واسه هم کلبه ای هاشوتن میتپه........

یادش بخیــــر ؛ چه روزها و شبهایی رو که از پشت همین پنجره با خنده هم خندیدیم و با گریه هم اشک از چشامون جاری شد و واسه دلهای تنها و خسته هم چه دعاها که نکردیم.......

از تک تک تون گله دارم ،...

اول از همه از سیسترگلم (من و تو ) که بی خبر گذاشت و رفت و حتی با خوندن کامنتها و ایمیلهام نیومد بگه که من خوبم حالا هرکجا هستم به تو چه؟.....به هرکسی رسیدم خبرشو گرفتم اما..............

امیدوارم هرجا که هستی سالم و سلامت باشی**

از محبت که یهویی گذاشت و رفت و اونم نگفت آخه اینا واسه چی نظر میذارن؟اینا کین...چرا جویای حالمن

از شیطون که دیگه چیزی نگم بهتره....نه میشه ظری واسش گذاشت و نه هیچی...وبشو تعطیل کرده و بی خداحافظی گذاشت رفت

ااااااااااای.....چکاوک ,صادق, سیاوش, رضا,من و یارم,سپیده

از آنیمای مهربون و mahdi Dj عزیز و همه اون دوستای گلی که به یادم بودن و از اون دوستای مهربونی که اومدن و من آدرس و نشون دقیقی ازشون نداشتم که انجام وظیفه کنم ممنــــــــــــــــــــون.....ضمناً آنیما جون نمیدونم چرا....اما نمیتونم بهت نظر بدم....

امیدوارم هرکجا هستید سلامت و شاد و موفق باشید**

اگه هم یه روزی یه وقتی اومدید و این پست رو خوندید بدونید یکی ؛تک و تنها تو این کلبه چشماش به دره که خبری از هم کلبه ای هاش داشته باشه

تورو خدا اگه یه وقتی هوای رفتن داشتین لا اقل بیاین و خداحافظی کنید.....

ممنون میشم اگه کسی از هم کلبه ای ها خبری داره بیاد و منو از نگرانی نجات بده

در  این کلبه همیشه به روتون بازه و منتظر تک تک تون هستم**

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/7/15 11:1

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو**

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/4/29 11:31

در این لحظه قلبم آرام ندارد، بی قرار است و بی تاب

در این لحظه چشمم اشک می بارد و دلم خون است

شب است و آسمان با صفحه ی تاریک پهناورش حکم رانی می کند

هیچ صدایی نیست، سکوت است و بی صدایی مطلق

من هم در گوشه ای نشسته ام و ساکتم

صدای گریه ام را می شنوم اما آرام است و بدون فریاد

ناله نمی کنم، فریاد نمی زنم، من بی صدا و دلگیرم

این شیون و فریاد از آن کیست؟

می خواهم آرام باشم، اما این صدا آرامم نمی گذارد

کسی انگار مرا صدا می زند، کسی در درونم شاید

شاید حرفی دارد، صدای ناله اش بی قرارم کرده

وجودم هر لحظه سردتر می شود، لرزش دستانم را حس می کنم

دستان نوازشگرت را می خواهم تا وجودم را آرام گرداند

زمانی شب همدم تنهایی ام بود

اما دیگر برایم آرامشی ندارد

شب و سکوتش، شب و خروشش، شب و سیاهیش

برایم عذاب آور است

من به وجودت در کنارم نیاز دارم

من از پس تنهایی ها و بی کسی هایم بر نمی آیم

من طاقت بی تو سر کردن را ندارم

می خواهم لبریز شوم از وجودت

شاید اگر کنارم باشی، شب پناهی باشد

بر قلب شکسته ام و دل بی تابم

این سکوت تلخ شب و آن ناله و شیون درونم

این اضطراب و نفرت از شب

تا کی ادامه خواهد داشت؟

دستانم از آرامش دستانت خالی است

بیا و در سایه ی عشقمان، در سایه ی شب تاریک

روح بیمارم را آرامش بخش

در آغوشت قرار می گیرم و دل بی قرارم را بودنت نوازش می دهد

اکنون، افسوس که در برم نیستی، بودنت خیالی است برایم

شب هم چنان پابرجاست و تاریکی فراگیر است

صدا هم چنان می آید و قلبم هم چنان تند می زند

دلم هم چنان تنگ است و فاصله هنوز بین ماست

جدایی و دوری هدیه ی فاصله است برایمان... 

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/4/9 11:48

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

**

هرکسی همنفسم شد ....

دست آخـر قـفــسم شد

من ساده به خیالم.....

که همــــه کار و کسم شد.....

دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/2/23 8:44

در لحظه صفر مرزی ، در این تنهایی غریب که چندی ست با من همراه گشته ...دلم به اندازه تمــــــام عالم گرفته

امشب پشت پنجره دلتنگی ام دگر بار دفتر عمرم را مرور کردم و ورق دیگری به عمرم اضافه شد ...یـــا نه...

آه نمیدانم با ورق خوردن هر برگ این دفتر در آغاز اردیبهشت هر سال یـــک ســال به عمرم اضافه میشود یــا یــک سال از عمرم کم میشود .....نمیدانم

فقط این را میدانم، از اردیبهشت 86 که لحظه لحظه آنرا با هم و درکنار هم گذراندیم ...این سومین اردیبهشتی ست کــــــــه.....

.هرچه بیشتر میگذرد بیشتر به خودم به گذشته به روزها و لحظه لحظه هایی که باهم گذراندیم شک میکنم ، آیــا براستی آن روزها واقعاً وجود داشتند ....آیا مـــا ....

واااای ؛ نمیدانم .....نمیــــــــدانم...... به خداوندی خدا .... به آبروی فاطمه ..نمیـــــــدانم

وای که انسانها چقـدر ماهــــرانه عاشق بودن را بازی میکننیا نه ،....  چقـــدر با دروغ خود را عاشق مینمایانند ........

و با گذشت زمان به دروغی که گفته اند و به بازی ماهرانه خود می بالند.وبه صداقت و سادگی تو در عشق میخندند و افتخار میکنند که ذهن و زندگیت را به بازی گرفته اند

آآآاه ...آه

در این شب مهتابی آسمان چشمانم بی وقفه میبارند و دیگر کلمات هم با من بیگانه اند ....دستانم هم تاب نوشتن ندارندکاش زمان متوقف میشد .......؛ کـــاش

کـــــــاش فردا دنیا را نبینم....

چه سخت است

                هنگام وداع

                        آنگاه که در می یابی

                                           چشمانی که

                                                         در حال عبور است

                                                                     پاره ای از وجود تو را نیز

                                                                                         با خود خواهد برد...!

 
دسته ها : مشق ســــکوت..
1389/2/1 1:4

عیــــد

عید یعنی نو شدن سال و بهار دلها ....

امشب لحظه تحویل سال کنار شهدا بودم ؛ وقتی ثانیه های تحویل و نو شدن نزدیک میشد خزون دلم بیشتر و بیشتر میبارید...........اشک امونمو بریده بود 

نمیدونم چرا عید امسال برام هیچ معنیی نداره

هیچ شور و شوقی ندارم

دلم گرفته .......به اندازه تموم عالم دلم گرفته

دلم میخواد ضجه بزنم و زار زار گریه کنم

حال خودمو نمیفهمم

کاش ...........

دیگه به خودم قول دادم که همه چیزو واسه خودم تموم کنم چون همه چیز خیلی وقته واسه هستی تموم شده ..........خیلی وقته

اما نمیدونم چرا گوشه دلم باز داد میزنه که ."چرا خودتو گول میزنی هااااااااااااااااااااااااااا

آره نمیتونم ...نمیتـــونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

خدایا چرا ؟؟چرا منو اینقده دیوونه این بشر کردی و اونو .....

آخه به کی شکایـــت کنــــــــــــــم

هااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا اون فک میکنه که همه چیز تموم شده

چرا من نمیتونم حتی ثانیه ای بهش فک نکنم

به خدا ....به فاطمـــه ، به علــی قســـــــم هیچوقت هستی و عشقم واسم تموم نشد که بخوام دوباره شروعش کنم

خدایا ......به خداییت قسم؛ از بس گریه کردم سوی چشام رفته

نمیدونم تو رو به کی ...به چی...قسمت بدم

خداجونـــــــــممممممممم

اگه تو دستمو نگیری ....اگه تو کمکم نکنی ........کنج این تنهاییو سکوت میمیرم

از تموم دنیا فقط یه چیز ازت خواستم..........

بازم عذابم بده......عذاب دوست داشتن**

اصلا همین نفسی که میاد رو هم بگیر و راحتم کن....

اینطوری دیگه نه من عذاب میبینم .....نه با گلایه هام سر تورو درد میارم.....و اذیتت میکنم

خلاصم کن.... 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/12/29 22:25