معرفی وبلاگ
از دیده رود هر آنکه از دل برود.....از دل نــــرود هر آنکه از دیده برفت**ا
صفحه ها
دسته
هـــم کلبه ای های گلـــــم
*هم کلبه ای غیر تبیانی*
ستاره بی فروغ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 132685
تعداد نوشته ها : 103
تعداد نظرات : 603
Rss
طراح قالب
GraphistThem272

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادۀ سه‌شنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید؛ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

        ***************

           ************

سلام دوستای مهربون

میخوام تو این پست تشکر کنم ؛

چه از هم کلبه ای های عزیز و دوست داشتنی چه دوستای که بصورت ناشناس تو این چند وقت با حضورشون و پیامهای پراز محبتشون باعث تسلی خاطر شدند و دلداریم دادند...

بچه ها خیلی خیلی خوشحالم که دوستای نازنینی مثله شما دارم...

اولین روزی که کلبه رو شروع کردم ، فک نمیکردم تو این دنیای مجازی بشه دوست و هم دل پیدا کرد ....

اما امروز میبینم که هرکدوممون از یه شهر یا یه استان با کیلومترها مسافت اگرچه از هم دوریم اما...

 از پشت همین پنجره گاهـــی تا صبح با هم وبرای هم خندیدیم ؛

گاهــی از پشت همین شیشه زار زار برای هم گریه کردیم ؛

 گاهــی همدیگه رو دلداری دادیم ، گاهــی هم دل هم را بدجور شکستــیم !!

گاهــی هم برای دل همدیگه ملتمسانه دعــا کردیم...

هم کلبه ای های عزیز قدر دوستیهاتونو بدونید تا یه وقتی ، یه زمانی ... حسرت عزیزانتون و گذشته هاتونو نخورید...

دوستیهاتون پابرجا محبتتون ماندگار....... یا علی"

 اگه بد بودم حلالم کنید ...اگه دلتونو شکستم بازم حلالم کنید....   

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/7/14 16:1

 

چگونه باور کنم رفتنت را

**

*

تو هم رفتی عزیزم داغ بر دل

    نهادی و ندیدی زارم از دل

      تو سوی آسمانها پر گرفتی

         سراغ خانه ای دیگر گرفتی

           تو را ای نازنین بوسم من از دل

        به دنبالت روم منزل به منزل

   کجایی خــالـۀ معصوم و خوبم

دریغــا رفته ای اشکم چه حاصل.......

    و از مرگ نترسیم...که مرگ پایان پرواز کبوتر نیست

    غم از دست دادنت را به چه مانند کنم...؟؟؟

  به شکستن دل قناری ؛ به سوختن پر پروانه ؛ به گریستن چشم شادی.....

به چه مانند کنم که دردناکتر از آن نیست....ا

             رفتنت را چگــــــونه باور کنـــم!!!؟؟ا

پنجشنبه 19/06/88

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/6/21 12:54

زائری بارانی ام آقا           به دادم میرسی ؟

بی پناهم خسته ام تنها        به دادم میرسی ؟

گر چه آهو نیستم              اما پر از دلتنگیم 

ضامن چشمان آهوها         به دادم میرسی ؟

از کبوترها که می‌پرسم،      نشانم می دهند 

گنبد و گلدسته‌هایت را،        به دادم می‌رسی؟

ماهی افتاده بر خاکم،          لبالب تشنگی

پهنه آبی‌ترین دریا!          به دادم می‌رسی؟

      ماه نورانی شب‌های سیاه عمر من!  

   ماه من! ای ماه من! آیا به دادم می‌رسی؟

من دخیل التماسم را         به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهـــرا        به دادم میرسی ؟

     باز هم مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم

    یک نفر فریاد زد: آقا به دادم میرسی؟ 

          ضامن چشمان آهوها        به دادم میرسی ؟؟

   محبوب رضاست هرکه دل ریش تر است

               از کعبـه صـفای ایـن حـرم بیشتـر است  

                             ایـنجـاسـت طـبیـبـی کـه نـدارد نـوبـت

                                         هر دل که شکسته تر بود پیش تر است      التماس دعــــا*

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/6/17 10:59
 سیاه مشق های این دل خسته رو مرور میکنم ....

مشقـایی که نـای دستــامو برد و منو از نـوشتن منع کرد، هر بار که میخوام سیاه مشقامو از سر بنــویسم ، تـک تـک کلمــه های سخـت لحظه لحظــۀ با هــم بــودن یــادم میاد و علاوه بر اینکه دستــام تاب نوشتن ندارن چشامــم از مرور کوچــه پــس کوچــه ســرد و غــــریب خـــاطره از فرط عطـش ، باریــدن از سر میگرن ...

باریدنی که دیگه پرسه زدن زیر بارونم آرومم نمی کنه....دیگه هیچی نمیتونه آرومم کنه ....

این بار خودم خواستم که همه چی رو واسه خودم تموم کنم...

حــالا تــو ، تو جــاده ای و حتــی نتــونستم یعنــی هردو بــا   غــرورمون نخــواستیــم بــرای آخــرین بار همدیگــه رو ببینیــم ...

کاش ............... 

  به خداحافظی تلخ تــوسوگند نـشـد

   که تــو رفتی و دلـم ثانیــه ای بند نشد

     لب تـــو میــوه ممنــوعه ولــــی لبهــایــم

      هــرچـه از طعـم لب سـرخ تــو دل کنـد ، نــشد** 

        با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تـو مانند نـشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خـواستند از تـــو بگویند شبی شاعــرها

عـاقبـت با قلم شــرم نوشتند : نـــشــــد!!!....

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/5/23 11:57

هر کداممان پی بهانه ای گذرمان به این کوچه افتاد؛

هر کداممان برای پیدا کردن کسی ، شاید برای به خاطر آوردن چیزی ، یا برای مرور کردن یــــادی قدیمی پایمان را توی این کوچــــه گذاشتیم.

هر کداممان پی چیزی آمده بودیم ؛ پی عشقـــی ممنوعه شـــاید!!!پی هم صحبتی که شاید هیچوقت ما را نخواهد شناخت!!

پی کسی که بشود چند ساعتی را توی تاریکی با او گذراند!شاید دیگر از شناختن هم خستـــه شده بودیم و پی یک خیابان تــاریک میگشتیم ؛

 خیابانی که شب به شب هر کداممان می آییم و پنجره اتاقمان را باز میکنیم و روی لبه آن مینشینیم ؛

شــاید آن آشنایی که آنطرف کوچـــه، پنجــره دارد هم ، امشب پی هم صحبتی بگردد.

گاهــی هم هیچ حــوصله هم را نداریم ، پرده کلفت اتاقمــان را کیپ تا کیپ می کشیم!!

گاهـــی آخر شب کسی از کوچه ما رد میشود و کوچه باغی میخواند!!

گاهــــی هم آنقدر به هم خــو میگیریم که اگر شبی پشت پنجره مان نباشیم دل اهالـی کوچــه برایمان به شـــور می افتد!! که کجـــاییم و چـــه میکنیم!

ما همـــۀ مان پی چیزی پایمان به این کوچــه باز شد ؛

گاهـــی توی شبهای طولانیش تا صبح خندیدیم ؛ گاهــی از پشت همین شیشه زار زار برای هم گریستیم ، گاهــی هم را دلداری دادیم ، گاهــی هم دل هم را بدجور شکستــیم !!گاهــی هم چه دروغهای معصومانه ای به هم گفتیم !!

ما ساکنان این کوچـــه بن بست توی دنیای مجازی خودمان پی چه دلتنگـــی های کهنه ای که نمیگردیم !!

دنیای واقعی مـــا را چــه کسی دزدیـــد!!!

دنیای ما را با خودش به کجا برد؟؟؟؟؟

ولی میدانید تــوی تاریکی این کوچه بن بست راحت تـــــر میشود دل بســــت؛ عاشق شد ؛ میشود هـــر دروغی را باور کرد؛ میشود راحتتـــــــر گریه کرد و شایـــــــد بشــود راحتتـــر فراموش کرد!!!!!

و در انتهــای این کوچه بن بست کلبه ایست پر از غـــم و انـــدوه که از در و دیوارش آب میچکــد وعاشقــی جــان خستـــه در آن نغمه سرایی میکند ...وگاه گداری رهگذری ؛ دوستی ؛ ناشناسی و شاید ....به منت یا به مرحمت دق الباب میکند و مرا به خود میآرد و میبینم که هنـــــــوز زنده ام.......هنـــــــــــــــــوز این قلب مجروح ، با امید میتپــد و من ز ن د ه ا م ....

تاریکی این کوچـــه بن بست خیلـــی غریب است!!

و من با کور سوی امیـــد هنــوز در کلبــه چشــم به راهم و مینــویسم تا که شــاید روزی گـذر هستــیِ من به این کلبه افتد و یــادی از من کند .....

...آن زمــان که دیگـــر نیستــــم....!

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/4/20 13:6

در میان آرزوهایت بخواه تا در سایه سار یکتایی اش جان تازه کنی. آرزو کن که زنجیر یاد و محبتش همواره بر گردنت باشد آرزو کن که به آنچه داری طرب کنی و هرگز تیغ روزگار بر رویت تیز نشود. آرزو کن آنقدر از غرور و سرسختی سهم ات نشود که دلی را برنجانی که تیغ از زخــم بیرون می آید اما آزار از دل نــــه....

دوستان عزیز امشب شب لیلۀ الرغائب**شب آرزوهاست برای همه دعا کنید....

هستی منو فراموش نکنید ...ممنون از همتون .

                          *التماس دعا*

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/4/4 12:23

 سلام  هم کلبه ای ها ؛

امیدوارم سلامت و خوشحال و شادو.....باشید

 در جواب دوستی که خودشو معرفی نکرد و تو نظرات این مطلب رو برام گذاشت:

"خیلی جالب همه عزیزتن (برات عزیزن) شعرات خیلی عالیه ادامه به موفق میشی "

باید بگـــم همـــه عزیزن ....

امــــا....هرکی یه جور 

تنها و فقــــط تنــــها عــــزیــــزمن ،"هستی "منه

اگه گفتم سلام عزیزم ؛برای احتـــرام به دوستانی بود که بهم منت میذارن و به کلبم میان وبه یادم هستند...

راستشو بخوای من این کلبه رو فقـــط و فقــــط برای هستیم ساختم و تنها مخاطبم اونه .....

و خوشحال میشم خودتو معرفی کنی و اگه ابهام دیگه ای وجود داشت تو نظرات برام بذار تا بتونم جوابتو بدم و رفع ابهام شه....

  *************

       *************

راستــی دوستای گلم شاید چند روزی نباشم .... میخوام برم به یه جای دور جــایی که .....

یه خواهش از همـــه شما دارم اینکـــه برای هستـــی من دعـــا کنید...تورو خدا ....چون این هفته نتیجه امتحانش میاد. یادتــــون نره اااااااا ممنـــون

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/2/30 20:55

 

 کـــــی آمــدی؟

 چـــــرا آمــدی؟

 یادم نمی آیـــد!...

  نـمیـــدانم.....!!!!!! 

 فقــــط میــدانم که بــودی..!

 جــزیی از زندگـی و هستــی من بودی!!

 تو چیــزی یــادت می آید؟؟؟

***

**

 ...تو را نـــمی دیدم...

 تو را نـــمی شنیدم

 امـــــا؛ نــاخواسته بخشی ازمعنـــای زنــدگی ام شـده بودی...

 آری ...؛

 کسی نبود که به مــا بگوید!

 تا ما همیشـــــه نــدانیـــم،

 که در کنـار هستـــیِ مان

   در قـلبـــش...

     در ذهـنــش..

        در یــــادش.

   همیــــشه ن م ی مانیــم...!؟؟ نــــه!!!!

 تو یــــادت نــمی آید؟؟؟

  تــو چیــزی یـــادت نــمی آید؟؟؟

 ""بـا عشـق زمــان فـــــراموش میشــود ....

 و با زمـــــان عشـــق فـــــراموش خـــواهد شد."" 

 

 عزیزم مرا به خــاطره...نــــه!!به خـــاطـــر بسپـــار*

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/2/21 16:28

 

 

مینویسم برای فـــرداها.......

فردایی که شاید نـبـــــاشم.

فردایی که طلـــوع خورشید را نــخواهم دید .......

و غـــــروبش را...

فــــردا که بــاران،می آید و من نیستـــــم...

نیستم تا زیر رگبـــار بهاری،میان کوچه پس کوچۀ غـــــریـب خــــاطره درجستجوی هستیــَــم ...همـــراه با بارش آسمان ببـــارم.

ومـــن نیستـــم...

نیستـم تــا به دردو دل ستـــاره ها گوش دهم؛

وبا مـاه دردودل کنــم.

آری؛این نیستــیِ من است....

ومن در اوج نیستی .....هستــــــم.

هستــــــم؛

در کنــار آنکـــــــه باید باشــم

آنکــه بی پروا با او دردودل میکردم

آنکـــه برای دیـــدارش لحظه شمــاری میکردم

آنکــــه در کــور سوی نیستـــی به من امیــــد بودن میداد

آنکـــــه بر خـــلاف همــــــــه (حتی هستیم) با تمام غفلتـــم حتی،حتــی لحظــــه ای از من غافل نبود

آنکــــــه هر لحظـــه به یادم بود گرچـــه از او دور مانده بودم

او کــه بی منــــت دوستــم داشت نه بخاطر خودش بلکــه بخاطــــر خــودم...

اوکـــــه عشقـش را و مــــرا و عشقـــــم را... انکــــار نـکـرد

پس نیستـــی ...هســـت من است؛

من هستــــم ..... تــــــو هـــم بــــاش.

*دوستت دارم برای همیشـــــه*
 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/2/10 14:20

 

 سلام ؛

 سلام به هستی خودم...

 هستیی که ناخواسته ذره ذرۀ وجودم شد..

 شاید اولین بار که گفتم هستیِ من

 اینطور تو رو تو وجودِ خودم حس نکرده بودم

 شاید باور نمی کردم که اینطور در این عشق ذوب بشم

 گفتم عشق.... آره..

 عشقی که از نفرت شروع شد

 هیچوقت فکر نمی کردم ..یعنی قرار  نبود که عشقی رو به دلم راه بدم

 هیچوقت فکر نمی کردم کسی رو اینقدر دوست داشته باشم...

 نمی دونم چی شد... یاد این شعـر افتادم :

 

 قســم به عشـقـمــون قســـم

 همـــش بـــرات دلــــواپســم

 قرار نبود اینجوری شه یهــو بشـی همـــــه کـَـــسـم

 راستـی چــی شـد ...

 چــــه جـوری شـد؟؟؟

 اینجــــوری عـاشقـــت شـــدم

 شایــد میگـم تقـصـیـــر تــوسـت

 تـا کـم شــه از جــــرم خـــودم...

 قرار نبود اینجوری شه یهــو بشـی همـــــه کـَـــسـم........

 

 آره ..حالا هستیٍِ من همۀ کــَــسم شده

 واقعاً نمیدونم چطور شد که.....

 چطور همۀ هستی من شدی...

 حق داری..... حق داری اینطور ساده از کنار همه چیز،همۀ اتفاقات، همۀ  خاطراتمون،عشق م و ن و من بگذری....

شاید همۀ اینها واسه تو یه .........

 دیگه نمیدونم چی بگم... تویی که حتی برای یکبار هم نتونستی به درد دلم گوش کنی...

 یعنی نخواستی ...

 باورت نمیشد که من در سکوتم اینقدر دوستت داشته باشم

 اینقدر به عشقی که برای تو شاید یه بازی بود پایبند باشم

 شاید هم فکر کردی با ندیدنت همه چیز تموم شد

 امـــــــا........

 ندیدنت آغازی شد که بفهمم دوست  داشتنت عادت به دیدن و حضورت نیست

 یادته همیشه میگفتم از دل نرود هر آنکه از دیده رود

 اما تو قبولش نداشتی....

 این دوری مون باعث شد که این جمله به من اثبــات بشه....

 من برای دیدنت(دیدنِ کسی که تو وجودته) نیاز به حضور فیزیکی ندارم  من همۀ لحظه هامو با تو میگذرونم

 میبینمت ،باهات حرف میزنم،دردو دل میکنم......

 امـــــــــا....

 امـا تو نمیتونی هیچ کدومِ اینها رو بفهمی......

 حق داری که به عشقم شک کنی.....

 حق داری بگی از رویِ احساساتم دارم اینا رو میگم

 اما مطمئن باش اگه از روی احساس یا عادت یاهر چیزِ دیگه ای بود

 تو این دو سال که از هم دوریم کم میشد فروکش میکرد،کمرنگ میشد.......

 حالا هم ازم میخوای که هستیــمــو فراموش کنم

 خیلی بی انصافی..........

 فقط همین........

 اینو بدون هیچوقت هیچ کس جز اونی که این عشقو تو دلم قرار داده نمیتونه هستیمو ازم بگیره..................

توهم فکر کن با ندیدنت فراموشت میکنم لا اقل اینطوری عذاب وجدان نداری....

 **مواظب هستیــــیِ من باش*****

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1388/1/4 0:26

 

سلام دوستای عـــــــزیز؛

امشــــــب خیلــــــــــی ،خیلــــــــــــــی ،خیلـــــــــــــــــــــــی .......خوشحــــــــــالم

آخـــــــــــــــه امـروز هستــــــــــــــیِ مــــــن زنگــــــــید...

تــو رو خــــــــــدا دعـــا کنیـــد ؛دعـــا کنید هر جـــــــــا هسـت ســـــــــــــلامـــت بــاشـــه.....

*فقـــــط همیـــــــن********

 .

 ..

 ...

امشــــب؛ آســمان ستــــاره...

 .....و مـــن اشــــکم را نـــذر چشمــــانت میکنــــم**

تــــا "همیشـــــــــه" خـــوش باشــی...

                               

دسته ها : مشق ســــکوت..
1387/12/16 1:23

 

*میدانی چه می شود وقتی تــــــمام احساساتــت و عشـقــت را جمع کنی و همه را به یک نفر هـــدیه کنی ..!!!!! تـــا مایه نشاطـش باشی و تمام تلاشت شــاد نگهداشتن او باشد .

 اما.....

 او بی اعتنا باشد و بی تفاوت ...

نمـــی دانـی............

 اینچنین است که لحظه های خاموشی جان می گیرد

***************

دسته ها : مشق ســــکوت..
1387/12/6 9:33

 

چقدر دلم تنــگ شده برا خـــودم ،برا هستیم ...

برااونی که یه زمانی عشــقی تو دلش داشت ...

وعاشقی داشت کــه هستیش بــــود؛

حالا... هـســتـی مــن رفــــتـه.

مـیگــن کسی که روح از بــدنـش جدا میشه مـــرده ست

یعنی واقــعاً من مـــرده ام؟؟؟؟

منـی که روحــم،عشــقم ،هسـتــیم رفتــه ...

آره درسته من مــرده ام و کسی نمیـــدونه حــتی خودم ،حتـــــی هســـتیــم..

نمیشه ازش تــوقـع داشت که حــالـمو بفهــمه چــون؛ شـــاید

این عشــق ،این زندگــی ،این خاطـــرات ،این دوســت داشتنــها

همــه و هـمــــه و همــــــه چیز حتـــی من براش....

وقتـی گفتم هسـتـــی مــن، تمـــام هستــیـــــم شده بودی اما هیچــــوقـت نفهمیــدی چـــرا بهـــت گفتــم :هستــــی مـــن....

امشـب که داری میری اومدم باتـمـــامی وجـــودم ،با هستـــیم ،با خــــودم خــداحــافـظـــی کنــم

از دیروز که گفتی عازمی دلــم راه و بیراه بهونه میگــیره

خــــدا هم دلـش به حالم ســــــــوخـته وبه ابـرا گفته ببارن

ایـــــــــــــــن همـــــون بارونــه...

همـــون بارونی که بـا هـــم ..پــا به پای هـــم ..دســت در دســـت هــــــم....

عاشـقـــــانه زیرش قــدم میــزدیــم بدون تـــوجه به اطــراف ونــــگاه اطـــرافیان میـرفتـیـم ومیــرفتـیــم و میـــرفتـیــــــم ...

نـــم بارون و صــدای قشنــگ تــو که شعـــرسیاوش رو تـو گوشــم زمــزمــــه میکردی...

بــــارونو دوســت دارم هنــــوز چون تــــرویـــادم میـــاره

حس میـــکنم پیـــــش منـــی وقــتی که بــــارون میــــباره......

نـمــــیــدونـم هـنــــوزم بارونـــــو دوســـت داری یـــا اونـــو هــــم مثــل مـــن دوســــت داشتـــی........

وقتـــی غروب میـــشه دلــم مثــل اون وقـتــــا بدجــور هـــــواتو میـکنــــــه و بهـــونه میگـــیره..

هـــمه میگـن غـــــروب غــــــــربــت خیـــلی دلـگـیــــره امــــــــــــا....

امــا مـن بــدون تــو همـــــــــــۀ غـروبام دلـگـیــــره چـه تو غـــــروب غــــــــربــت چه...

یـــاد ایـــن شعـــر سیـــاوش افــــتادم که میخـــوندی:

وقتـــی که تنـــگ غـــروب بارون به شیشه میزنـه

همـــــه غصــــه های دنیـــا توی سینــۀ منــه

زیــر بارون انتـــظارت رنگ تــازه ای داره

منـــم عــاشـــق ترم انگار وقتــی بــــارون میـبــاره.....

همــۀ واژهاش با غــروب بارونی و دلگیـــرامروزم همخـــونی داره

خــدا رو شکـــــر...

شکـــر که هنـــوز یکـی به فکـرمه...یـکی که با بارش چشــام به ابــرا میــگه ببارن

چون میدونــه فقــط پـرسه زدن زیر بارونه که آرومم میکنه..

این چند روزم کارم این شده که زیر بارون قدم بزنم و همــــۀ خـاطـــراتمونو ورق بزنم..

و به جای توسیاوش این شعرارو برام میخونه.

نمیـــدونم الان که دارم اینارو مینویسم کجایی ..به کـــی فکر میکنی ...اصلاً منو یادت هســت؟؟؟؟

نمیـــدونـــم...

اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون ..که تموم فکر من پیش تو بود

مثـــل تــــو تو زندگـیم هیشــــــکی نبود****...

هر وقت که خواســتـم همـــۀ حــرفامو بهت بــزنم نـــتـونستم وقتی میدیدمت انـــگار همـــشونو فرامــوش میکردم و فقــط سکوت میکــردم

..تنـــها و فقــط تـنــــها تو خــلوتم بود که میـتـونستـم همــۀ حرفامـو بهــت بگـــم

با خود عهــد بســــتم که بار دیگـر تـــو را دیدم بگــویم از تـو دلگیــرم

ولی باز تــــو رادیدم و گفتــــم بــی تـــــو مـیـمیــرم....

هیچوقت درســت و حســـابی باهات خداحافظــی نکردم آخـــه گفتــن این کلمـــه خیلـی، خیلــی، خیلـــی، خیلـــــی

بیشتر از اونچه که فکرشــو کنـــی بــرام سخـتـــه چــون همیشه در انتــظـار دیــدنـت بــودم حتــی برای لحظـــــه ای نمیــخواستم

از ذهـــن و قلبــــم دور شی حتــی با شنیـدن حـرفهای که چه از روی قصــد بود که دیگــه بهت فکر نکنم یا که واقعیت داشــت...

نمیدونم چــــــــرا نتــونستم از تــــو ،از فـکر تـــــو،از عشـــق تــــــو جــدا شم..

خیلی خیــلـــی سعــی کردم که تــــــــورو ،که عشـق تـــــــورو از دل و ذهنـــم پــاک کنم به ظــاهر تونستم

...امــا بعد یه مدت که نگــاه میکنم میبینــم نتیــجه کامـلاً بــرعکســـــه

هــرجوری میخــوام ازت آزرده شــم از حــرفات،از عشـــق دروغـیـــــــــت از...

نمیـــــــــــــــــــــــــتـــونــم........

هـرچند که میــدونم بیشتــر این حرفا رو واسه این میزنی که من ازت دلگیر بشم اما نمیدونـم چـــــــرا؟؟؟چرا نمیـــتونم...

همیـــشه به خــــدا میگــم :آخــه بعد دو سال و نیم با اون همــه نفرتی که میشه گفــت از هـم داشتـیم چــــــــرا اینطور شــد؟؟

که نفــرتمـــون تبــدیل به عشــق بشه و حــالا...

خداجون آخه چــرا گذاشتی شــروع بشـه؟چـــرا شروع کــردی ؟چـــرا چــــرا چـــــرا چــــــرا...

تـــویی که خودت نمیتــــونستی تصـمیـــــم بگیری چرا شروع کردی؟؟؟؟

خــــــــدایا چــرا بهــــم دادی که حالا....

حالا وقـــتــی میبینمــت دورا دور دزدکـــی نگــات میکنــم تا شــاید از دیدنــت سیر شـــم..حتــــی به چشـــام فرصــت

پلـــک زدن روهم نمیدم تا نکنـــه یه لحـظـــه دیدن هستــیــــمو از دست بدم..

اونوقته که ثانیـــه ها بــرام اونقدر عـــزیــــز میشن که حتــــی حاضـــرم برا هـــر ثانیــــه ش جونمـــوبدم...

تــــومیروی ومن فقـــــط نگـــاه میکنم تعجب نکــــن گـــریه نمی کنم....

بی تـــــو یک عمـــر فرصـــت برای گریستن دارم امـــا؛برای تماشای تو همیـــن یک لحظــــه باقــــیست..

یـــادته اولیــن چیزی که برام نوشتـــی ؟؟؟

ایــــن بـــود...

**به نام اون کســـی که میپـــــرستی

تـــورو دوست دارمــت هرجــا که هستـــی

نـــباشم زنــده اون روز رو ببیــــنم

شکستـــــی عهــــدی که با من تــــــو بستـــی**

امـــروز همـــون روزه با این تفـــاوت که تــــو عهدمونو شکســــتی و مــن زنــــــــده نیستــــــم...

 30/10/87 1232574477

 

 

دسته ها : مشق ســــکوت..
1387/12/5 22:30

 

بازم دوباره بارون اومد.....

بازم خیسی خیابونا ، خیسی چشما ، خیسی گونه ها و خیسی دستاهایی که گونه های خیستو خشک می کنه.

دارم قدم می زنم ولی سرم پایینه و چشام جلو پامو نگاه می کنه و زیر چشمی نگاهی به اطرافم میندازه ، نه به خاطر اینکه مراقب دیگران یا چاله های آب جلو پاش باشه ، واسه اینکه دنبال یک هم قدم می گرده ، دنبال قدم هایی که همراهیم می کردن ، دنبال پاهایی که کنار پاهام میومدن ، دنبال سنگینی سری که روی شونم قرار می گرفت ، دنبال اندامی که شانه به شانه کنارم می لغزیدند و گرمی بدنی که تو همین آغوش سرد قرار می گرفت .

دنبال دستهای کوچکی که تو دستهای من قرار می گرفت و دنبال صدایی که تو گوشام می پیچید و از هر هیاهو دورم می کرد ، دنبال دست هایی که اشکـــامـو پاک کنه و دنبال چشمهایی که اشکاشو پاک کنم.

ولی هر چه می گردم چیزی نمی یابم ، باز هم تنهایم. در کنار هزاران قدم دیگر و تنه هایی که هر از چند گاهی به بدنم می خورند ، هیچ نمی یابم. با این همه شلوغی و سر و صدا و کنار این همه آدم باز هم در سکوتی بی پایان دست و پا می زنم.

سرعتم را بیشتر می کنم نه برای اینکه کمتر خیس بشم برای اینکه کمتر با حس نبـودنش تنها باشم ، درست بر عکس اون موقع که قــدمهام آروم بود تا بیشـــتــر کنار هم باشیم.

به ویترین هیچ مغازه ای نگاه نمی اندازم بر عکس اون موقعی که به هر مغازه ای نگاه می کردم تا بیشتر وقت بگذره و ما بیشتر کنار هم باشیم .

به اون رستوران همیشگی و اون میز کوچیک دیگه چشم نمی دوزم چون بیشتر دلم فشرده می شه ، ازش رد میشمو باز سرعتمو بیشتر می کنم.

دیگه اخم نمی کنم تا کسی نیادو گره اونو باز کنه ، دیگه دستمو مشت نمی کنم تا کسی دیگه بهم نگه : مشتتو باز کن ، چون دیگه نمی خوام کسی جاشو برام بگیره.

دیگه تو اون شهر پانمــیـزارم کوچــه پــس کــوچه اون شهر پر از خاطــراتیه کــه آتیش به جـــونم میکشــه...

باز هم بارون ، همون بارونی که همراهیمون میکرد تا با هم زیرش قدم بزنیم ، راه برویم ، بدویم ، بخندیم و گریه کنیم ، الان داره تازیانه میزنه به سر و صورت گرفته و بدن خسته من و سرد میکنه بدن و دل یخ زده منو.

این همــون بارونـه ...!!! ولی تـــــو نـیـســتی ...آآآه.

siavash

دسته ها : مشق ســــکوت..
1387/12/2 19:4
X